يه ترانه ي كودكانه ي ديگه ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 متن كتاب :

  « افسانه ي ميجيتــا »

 

بچه ها ! قشقرقو خاموش كنين !

بشينين ! قصّه ي ما رو گوش كنين !

قصّه اي از قديما ، از اون دورا

ـ از شبا ، روزا ، سياهيا ، نورا

ـ از اونايي كه مث افسانه بود !

ـ از اونايي كه همش ترانه بود !

خيلي خُب ، پس همگي خاموش باشين

من مي گم ، شمام سرا پا گوش باشين :

" يكي بود

يكّي نبود

زير گنبد كبود ،

غير از خدا هيچكي نبود "

اون بالا ، تُو آسمون ،

بالاي رنگين كمون ،

ميون بود و نبود

ـ ميجيتا نشسته بود .

   . . . . . . .

بي تفنگ و بي سپاه بود ميجيتا

دشمن شب سياه بود ميجيتا

مي اومد نهنگ و شير

مث موشك ، مث تير

مي اومد خطّ سفيد ـ

ـ رو« سياهي» مي كشيد

ميجيتا ، خورشيدي خورشيدي بود

تُو شبا به دنبال سپيدي بود

تا اومد ! آسمونا آبي شدن

شباي دهكده ، مهتابي شدن

آخه اون تا شب شهر ما رو ديد !

عكس خورشيدو تُو آسمون كشيد

    . . . . . . . . . .

ميجيتا ، دلاور زمونه بود

خوبياش تُو خونه ها روونه بود

ميجيتا تا مي اومد به اين ديار !

پاييزِ دهكده مون مي شد بهــار

تُو محلّه با پيرا ، پير مي شد

هركي مي ديدش ، مث شير مي شد

جوونا با بودنش ، شاد بودن

از غم وغصّه ها ، آزاد بودن

حتّا با بچّه ها ، همسازي مي كرد

باهاشون ، يه قل دو قل بازي مي كرد

ـ بازي شيرين « گرگم به هوا »

و هميشه هم مي گفت : آي بچّه ها !

ـ" بازي ، اشكنك داره

سر شكستنك داره "

ميجيتا ، پياده بود

پاك و صاف و ساده بود

   . . . . . . . . .

امّا بچّه هاي خوب و نازنين !

ـ شماها ، فرشته ي روي زمين !

گوش كنين ، كه آخرِ كاري چي شد

ميجيتا ، با اون همه ياري چي شد ؟!

      . . . . . . . . .

يه شبي كه مهر و ماه خواب بودن !

مردما ، تُو خوابِ مهتاب بودن !

« سياهي » ، دشمنِ سختِ ميجيتا

يواشي ، از پشت كوه اومد بالا

با يه ضربه ، قفل درها رو شكست

ميجيتا رو با طنابش زودي بست

اونو محكم رو دوشش گذاشت و رفت

تُو دلا ، دونه ي غصّه كاشت و رفت

فردا كه مردم شهر بيدار شدن !

بي اون از زندگي شون بيزار شدن .

        . . . . . . . .

تموم درختا ، زرد

دل مردم ، پرِ درد

نه كسي خنده مي ديد

نه گل شادي مي چيد

همگي از ميجيتا مي پرسيدن

كه : " كيا آخرسري اونو ديدن ؟! "

شب اومد ، شبي دراز

درِ برف و سرما ، باز

خلاصه ، هيچكي ردي پيدا نكرد

كسي ، قفل بي كليدو وا نكرد

يكي مي گفت كه : پيش مهتابه

يكي مي گفت : رفيق آفتابه

   . . . . . . . . . .

خُب ديگه ، خسته نشيد ، پيدا نشد

ميجيتا ، ديگه رفيق ما نشد

چشاي خسته ي مردم ، به راهه

هنوزم بي اون ، روزاشون سياهه

بچّه ها ! پنجره ها رو وا كنين !

بيايين ، با همديگه صدا كنين !:

" ميجيتا ! بيا ! كه ما منتظريم

دِ بيا ! ما بچّه ها منتظريم

كسي نيست شب هامونو روز كنه !

كوچه ي سردو دل افروز كنه !

بيا ور دار شباي سرد ما رو !

خوبِ خوب كن دلِ پر درد ما رو !

ميجيتا ! دوسِت داريم

به خدا ! دوسِت داريم

   ( واله ي بجنوردي )

      مشهد  1376

 

/ 0 نظر / 4 بازدید