« بي خبر »<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مانديم بعد كوچ تو ، يك مشت ؛ بي خبر

چندي ست ايل مانده ز يك پشت ؛ بي خبر

مردان باد سو كه به ما تيغ مي كشند !

هستند از كشندگي مشت ، بي خبر

از نقطه ات ، هنوز سرِ خط نيامده ،

رفتي و ما مداد بر انگشت ؛ بي خبر

اندوه ، باز چشم تو را دور ديده است

و تو ؛ از آنچه خواهدمان كشت ؛ بي خبر

« عشق » آتش مقدّس گيتي ست ، هان ! مباد !

مانيم ما و آتش زردشت ، بي خبر !

دژخيم نيز در غم تو سوكنامه ساخت !

مانديم از هزار و دو صد تُشت ، بي خبر

رفتي و سوختي دل مردان ايل را ،

مانديم بعد كوچ تو ، يك مشت ؛ بي خبر .

       ( واله ي بجنوردي )

          1374 – بجنورد

 

- تُشت : ( كُرمانجي ) چيز

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید