« درسوگ آفتاب »<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

تا پاي آفتاب ، مؤذن درنگ كن

تا روشناي ناب ، مؤذن درنگ كن

خورشيد برنمي زند امشب ؛ شنيده ام

مي بارد از نگاه سحر ، تب‌ ؛ شنيده ام

فانوس دل برآور و نوري به پاي كن

در« شور » نغمه اي كن و شوري به پاي كن

مرگ سپيده ، مرگ جواني باغ شد

در داغ آفتاب ، دل « داغ » ، داغ شد

نفرين به دست زرد ، به پاييز و باد او !

نفرين به مثنويغزل و مستزاد او !

يك آسمان ستاره ، عزادار آفتاب

چشم زمين ، ز غم ، شده بيمار آفتاب

ديگر كسي درخشش خورشيد رانديد

در چشم ها ، كسي اثر « ديد » را نديد

***********

رفت آن كه در گذار زمان ، مرد جاده بود !

همراه مردمان صبور و پياده بود !

رفت آن كه دربرابر تاراج زردها

با سرو قامتش ، چو بهار ايستاده بود !

در اوج آفتابي اش ، از « مهر » مي سرود

از جنس مردهاي دهاتي و ساده بود

در خون فتاد چهره ي غمرنگ آسمان

پس مي گرفت آنچه كه ديروز زاده بود

تا زخم هاي كاج و گون ماندش به ياد !

دردي ميان سينه ي سبزش نهاده بود

دريك نگاه ، آمد و رفتش ، ز يك نگاه

رنگي دگر به روشني آب داده بود

رفت آن كه دستگير زمان بود و مهربان

رفت آن كه در گذار زمان مرد جاده بود

***********     

اي عشق ! اي زبانه ي آتش ، ميان دل !

با خوش رخي فتاده اي از كين ، به جان دل !

يكدم به روزگار سياهت نظاره كن

با كوچ آفتاب ، دگر فكر چاره كن

بي روي او ، تو هيچي و بي آبرو شوي

بي مشتري و زشت و بد و تيره رو شوي

ديگر حناي سرخ تو، بي رنگ مي شود

انبوه دل ، به شيشه ي تو سنگ مي شود

مشت تو ، پيش بي نگهان نيز ، وا شده است

سيلي به سوي ريشه ات اينك به پا شده است

آنكس كه نور روي تو و خانه بود ، رفت

آنكس كه دلخوشي تو مستانه بود ، رفت

در هفت شهر عشق تو ، يك مرد راه نيست

رو سوي قاف سبز تو ، حتّي نگاه نيست

سيمرغ هاي قاف تو ، اي عشق ! مرده اند

جا را به بوف هاي سيه دل سپرده اند

ديگر كسي به آبي تو ، پر نمي زند

سنگ تو را به سينه ي « باور » نمي زند

باور نمي كني اگر اين « شقشقيّه » را !

بنشين به پاي منبر و بشنو بقيّه را :

در هفت شهر عشق ، تويي مرد ، ياعلي !

درديّ و نوشداروي هر درد ، ياعلي !

تو، تا غروب رفتي و ما ، تا شراب مرگ

چه سايه ها ، كه بوم نگسترد ! ياعلي !

مي گفت از خموشي شب ناله هات ؛ چاه

از زخم هاي دشنه ي نامرد ، ياعلي !

بي آفتاب روي تو ، در انجماد قرن ،

ما مانده ايم و سوز و دلي سرد ، ياعلي !

اي « مهر » ! از براي خدا ، سوي شهر« زرد »

با دست هاي سبزت ، برگرد ! ياعلي !

**********  

خونبارش نگاهِ ترم را ، كه ديده بود ؟!

افشان ِ‌خاك ، روي سرم را، كه ديده بود ؟!

خورشيد رفت و در غم او ، پشتمان شكست

از كوهبار ماتم او ، پشتمان شكست

درلاك خود خزيده ، دل سوگوار ما

دامن درانده چنگ خزان ، بر بهار ما

افتاده كنج سينه و هي زار مي زند

خود را به سنگي در و ديوار مي زند

********* 

درياي عشق ، مي كشدم زار ، ياعلي !

مهرت گذاشت سر به سرِ دار ، ياعلي !

افسانه ي فسون تو ،‌كولاك كرده است

كز يك فسون ، جهان شده بيدار ، ياعلي !

در ظرف هاي « درك » نگنجيدي؛عاقبت ،

سرريز گشتي از سر انكار ، يا علي !

زان پس فتاد رخنه ، به با م و سراي مان

ترسم زِ لرزه ي بنِ‌ ديوار ، ياعلي !

********** 

اي دل ! زبان ناله فروكش ! خموش باش !

ديگر دهان ببند و يه آيين گوش باش !

گرماي مهر او ، به دل سينه ها ببين !

تكرار او به چهره ي آيينه ها ببين !

اينك مشام پنجره ، سرمست بوي اوست

بلبل ، اسير روي و غزلخوان كوي اوست

آبي آسمان ، پرِ خورشيد مي شود

داراي « تير» و چهره ي « ناهيد » مي شود

مي آيد از تبار همان مرد جاده ، مرد

با دست هاي سبز مي آيد به شهر « زرد »

****  

ديگر نگاه آينه ، سرشار روشني است

بارو برج قلعه ي « اســــــــلام » ، آهني است .

واله ي بجنوردي

1374 آشخانه

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
نگار

سلام ...فقط ميتونم بگم که کاش ميشد من هم مثل شما شعر بگم به اين قشنگی هميشه شادو سربلند باشيد التماس دعا...يا حق

انسيه

سلام.ممنون از لطفتون.سر فرصت ميام و شعراتونو می خونم.با تبادل لينک هم موافقم.