برای راز بزرگ غدير

دوستان عزيز يه غزل غديری قديمی رو تقديم می کنم . از نظر يادتون نره . لطفن ...

استفاده می کنم :

 

برای راز بزرگ غدير<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از آبگير زمان ، برق آب مي رويد

و از دل خم بيدل ، شـراب مي رويد

 

به چشم روشني مردهاي مرد زمان

شكوهمندترين شعر ناب مي رويد

 

واز غــديـر ، در آن آخرين خداحافظ

« براي شستن آيينه ، آب » مي رويد

 

براي باور انديشه هاي خورشيدي

در آسمان خـدا آفتاب مي رويد

 

به چشم ساحل افتاده ، موج مي بارد

نگاه زنده ، در انبوه خواب مي رويد

 

براي رهبري شب نورد هاي زمان

در اين سياهي شب ، ماهتاب مي رويد

 

براي خيسي لب هاي خشك و تشنه ي ايل

زلال آبي آب از سراب مي رويد

 

براي سروري لاله هاي روشن باغ

گلي شگفت از باغ كتاب مي رويد

 

و هيچ روز ، جهان خالي از تداوم نيست

كه آفتاب ، پس آفتاب مي رويد

مجيد آخته ( واله ي بجنوردي )

اردي بهشت 1376

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
نرگس

سلام //// جالب بود /// دلت هميشه دريايی باد

محمد روحاني (نجوا کاشانی)

سلام ، غزل زيبايی است ولی نميدونم در بيت يکی به آخر مانده « ز » به جای از نشسته و وزن غزل را دچار مشکل کرده ( فکر می کنم اشتباه تایپی باشه ) سرشار از شعر باشید

شهاب

سلام قشنگه جدا معلومه که طبع شعرتون برابره با ذوق هنريت