« درد استخوان سوز »<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سيماب نوشيديم ، امّا كس ندانست

با گريه خنديديم ، امّا كس ندانست

از پشت پنهانكاري ، از ناديدني ها ،

گفتيم : ما ديديم ، امّا كس ندانست

در رهگذار خشم توفان زاي پاييز ،

مردانه پاييديم ، امّا كس ندانست

در قهقه يكريز و زهرآگين نشستيم

در خويش ناليديم ، امّا كس ندانست

نوميد بودند و هزاران بار گفتيم :

مردان امّيديم ، امّا كس ندانست

از بي غمي ها ، خودپرستي ، بي خيالي

گفتند و نشنيديم ، امّا كس ندانست

از سوز درد استخوان ، از شام تا بام

هرگز نخوابيديم ، امّا كس ندانست

شب ، ضجّه هامان بود و ما و آتش درد

ياقوت مي چيديم ، امّا كس ندانست

. . . . . . . . . . . . . . . .

آني كه بايد ديد تا شد واله ي عشق !

گفتيم : ما ديديم ! امّا كس ندانست

 

واله ي بجنوردي

آشخانه 1374

 

* سيماب : جيوه مواد سمّي و كشنده

 

/ 0 نظر / 5 بازدید