خورشيد عاشورا<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

با چشم هايي باز باز و با نگاهي سرخ ،

مي خوانَد آدم را به راهي سخت ، راهي سرخ

برمي دمد خورشيد ، خورشيدي اهورايي

در آسماني نينوايي ،‌ آسماني سرخ

ميدان شطرنجي ست ، يك سو رنگ در رنگ اند

اين سوي ميدان ، رادمردي ،‌ پادشاهي سرخ

آنجا ز فرزين تا سپاهش ، كينه و نيرنگ

اينجا به صف ،‌ مرداني از آهن ،‌سپاهي سرخ

خفّاش ها ، دلخواهشان خورشيد خون آلود

پيداست در چشم سيه زادان ، گناهي سرخ

خون گريه مي كرد آسمان ، در كوفه ي نامرد

اي كاش مي شد آن پليد آباد ،‌ چاهي سرخ

بر چشم هاي كودكان تشنه ، جوي اشك

از سينه هاي پر عطش مي خاست آهي سرخ

آنجا كه خورشيد زمان از آ‌سمان مي رفت !

آن شب برآمد چهره ي گلگون ماهي سرخ

از آن زمان شب هاي مردم ، غرق خاموشي ست

بر مي دمد  مهتاب ما هم ، گاه گاهي سرخ !

 

 

 

 

مجيد آخته ( واله ي بجنوردي )

مشهد - 1379

 

 

مثنويغزل عاشورايي

 شماره ي 1

اي دل ! سراغ آينه ها مي روي چرا ؟!

هي سينه چاك آينه ها مي شوي چرا ؟!

اين سينه ، سجده گاه هزار آينه ست ، هاي !

تلخ است آب پاك درِ خانه ، واي واي !

اين سينه ، سر به ساحت سبحان سپرده است

اين سينه ، بارها به ره عشق مرده است

آوردگاه لشگر روز و شب است اين !

چون صبح بي ريا ست و بي كبكبه ست اين !

دارد به چهره ، داغ دل ذوالجناح را

عبّاس او ، به آب رساند ، سپاه را

ديشب فرات سينه ، به فرياد مي گريست

از ردّ پاي زخمه ي بيداد مي گريست

مي گفت : خانه ام پرِ ماه محرّم است

مي گفت : در همايشِ سرها ، سري كم است

در پرده هاي تار دلم عنكبوت غم

بسته ست پرده اي و دلم ، غرق ماتم است

وين نخل نينوايي قدّم به كوي عشق ،

در زير بار شرم ، دگر قامتش خم است

ياسي ، دگر به باغجه ام  پا نمي نهد

بي چهره اي سياه كه لبريز شبنم است

من چشم زينبم ، كه بسا داغ ديده است

سجّادم ، از قيامت يك ظهر ، درهم است

عبّاسي از حريم دلم آب مي برد

دستي به تن ندارد ، مشكش پر از غم است

قابيل اين ديار ، به هابيليان زده ست

تا گويد : اوست از پيِ آدم ، كه آدم ست

در كاخ سبزِ من ، گله ها دارد آفتاب

در اين نبرد ، زينبم استاد رستم است

اينجا كلاس شيعه شناسي است ، عاشقا !

اينجا همان دري ست كه با عشق محرم است

اينجاست كز افق ، سرِ خورشيد مي برند !

اينجا مهش به خون شده ،‌نامش : محرّم است .

 

اي دل !سراغ آينه ها مي روي چرا ؟!

هي سينه چاك آينه ها مي شوي چرا ؟!

بنگر ! بِلالِ سينه ام از سرخ حنجره ،

دارد اذانِ خون به فراسوي پنجره

يك كربلا غم است نشان روي سينه ام

خون است ، فرش جاري ،‌در كوي سينه ام

 

ديگر تمام چهره ي آيينه ، بي جلاست ،

در پيش سينه اي كه فروغش ز كربلاست .

 

 

 

 

 

مجيد آخته ( واله ي بجنوردي )

مشهد - 1375

 

 

         مثنويغرل عاشورايي

                شماره ي 2

 

اي دل ! تمام پيكرم داغ است امشب

آخر عزاي يك جهان باغ است امشب

چشمم گواهي داد از يك ايل نامرد

از يك تبارِ مرد كُش‌، يك مشت بي درد

آنجا كه حتّي بيد مجنون خم نمي شد !

از آن ميان حتّي يكي آدم نمي شد !

بگذار ابر ديده ام ، نم نم ببارد

داغ فرات سينه ، بر زمزم ببارد

اي لاله ! بر گلگونه نقش داغ داري

چون من مگر گم گشته در آفاق داري ؟!

خورشيد جانم را ببين در خون نشاندند

سرو گلستان مرا در خون كشاندند

دستان من با نعش برگي زرد مانده ست

مردي ،‌ميان اين همه نامرد مانده ست

 

مردي كه از جان گفت ، امّا كس نفهميد

از گنج ايمان گفت ، امّا كس نفهميد

مردي كه با نا بخردان روزگارش

از راز باران گفت ،‌امّا كس نفهميد

با اين دژآيينان ،‌ به لفظي روشن حتّي ،

از آب و از نان گفت ، امّا كس نفهميد

با كينه جويان و ستمكاران دوران ،

از مهر و آبان گفت ، امّا كس نفهميد

مهمان كشان را با كلامي مهر آميز

از رسم احسان گفت ، امّا كس نفهميد

 

اي سينه ! سر كن داغ تاسوعاي دل را !

بنگر  شكوه سوگ عاشوراي دل را !

اي ني لبك ! شوري به پا كن ! تا بباريم !

يادي ز دشت كربلا كن تا بباريم !

اي ني لبك ! شيران شب ،‌مردان روزيم

آتش برافشان امشبي را تا بسوزيم !

مردان سرنشناس و پانشناس ماييم

ما عاشق درديم ، اهل نينواييم

آنجا كه خون و درد و خون و سوز و خون بود !

/ 0 نظر / 7 بازدید