ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳  

« درسوگ آفتاب »

 

 

 

تا پاي آفتاب ، مؤذن درنگ كن

تا روشناي ناب ، مؤذن درنگ كن

خورشيد برنمي زند امشب ؛ شنيده ام

مي بارد از نگاه سحر ، تب‌ ؛ شنيده ام

فانوس دل برآور و نوري به پاي كن

در« شور » نغمه اي كن و شوري به پاي كن

مرگ سپيده ، مرگ جواني باغ شد

در داغ آفتاب ، دل « داغ » ، داغ شد

نفرين به دست زرد ، به پاييز و باد او !

نفرين به مثنويغزل و مستزاد او !

يك آسمان ستاره ، عزادار آفتاب

چشم زمين ، ز غم ، شده بيمار آفتاب

ديگر كسي درخشش خورشيد رانديد

در چشم ها ، كسي اثر « ديد » را نديد

***********

رفت آن كه در گذار زمان ، مرد جاده بود !

همراه مردمان صبور و پياده بود !

رفت آن كه دربرابر تاراج زردها

با سرو قامتش ، چو بهار ايستاده بود !

در اوج آفتابي اش ، از « مهر » مي سرود

از جنس مردهاي دهاتي و ساده بود

در خون فتاد چهره ي غمرنگ آسمان

پس مي گرفت آنچه كه ديروز زاده بود

تا زخم هاي كاج و گون ماندش به ياد !

دردي ميان سينه ي سبزش نهاده بود

دريك نگاه ، آمد و رفتش ، ز يك نگاه

رنگي دگر به روشني آب داده بود

رفت آن كه دستگير زمان بود و مهربان

رفت آن كه در گذار زمان مرد جاده بود

***********     

اي عشق ! اي زبانه ي آتش ، ميان دل !

با خوش رخي فتاده اي از كين ، به جان دل !

يكدم به روزگار سياهت نظاره كن

با كوچ آفتاب ، دگر فكر چاره كن

بي روي او ، تو هيچي و بي آبرو شوي

بي مشتري و زشت و بد و تيره رو شوي

ديگر حناي سرخ تو، بي رنگ مي شود

انبوه دل ، به شيشه ي تو سنگ مي شود

مشت تو ، پيش بي نگهان نيز ، وا شده است

سيلي به سوي ريشه ات اينك به پا شده است

آنكس كه نور روي تو و خانه بود ، رفت

آنكس كه دلخوشي تو مستانه بود ، رفت

در هفت شهر عشق تو ، يك مرد راه نيست

رو سوي قاف سبز تو ، حتّي نگاه نيست

سيمرغ هاي قاف تو ، اي عشق ! مرده اند

جا را به بوف هاي سيه دل سپرده اند

ديگر كسي به آبي تو ، پر نمي زند

سنگ تو را به سينه ي « باور » نمي زند

باور نمي كني اگر اين « شقشقيّه » را !

بنشين به پاي منبر و بشنو بقيّه را :

در هفت شهر عشق ، تويي مرد ، ياعلي !

درديّ و نوشداروي هر درد ، ياعلي !

تو، تا غروب رفتي و ما ، تا شراب مرگ

چه سايه ها ، كه بوم نگسترد ! ياعلي !

مي گفت از خموشي شب ناله هات ؛ چاه

از زخم هاي دشنه ي نامرد ، ياعلي !

بي آفتاب روي تو ، در انجماد قرن ،

ما مانده ايم و سوز و دلي سرد ، ياعلي !

اي « مهر » ! از براي خدا ، سوي شهر« زرد »

با دست هاي سبزت ، برگرد ! ياعلي !

**********  

خونبارش نگاهِ ترم را ، كه ديده بود ؟!

افشان ِ‌خاك ، روي سرم را، كه ديده بود ؟!

خورشيد رفت و در غم او ، پشتمان شكست

از كوهبار ماتم او ، پشتمان شكست

درلاك خود خزيده ، دل سوگوار ما

دامن درانده چنگ خزان ، بر بهار ما

افتاده كنج سينه و هي زار مي زند

خود را به سنگي در و ديوار مي زند

********* 

درياي عشق ، مي كشدم زار ، ياعلي !

مهرت گذاشت سر به سرِ دار ، ياعلي !

افسانه ي فسون تو ،‌كولاك كرده است

كز يك فسون ، جهان شده بيدار ، ياعلي !

در ظرف هاي « درك » نگنجيدي؛عاقبت ،

سرريز گشتي از سر انكار ، يا علي !

زان پس فتاد رخنه ، به با م و سراي مان

ترسم زِ لرزه ي بنِ‌ ديوار ، ياعلي !

********** 

اي دل ! زبان ناله فروكش ! خموش باش !

ديگر دهان ببند و يه آيين گوش باش !

گرماي مهر او ، به دل سينه ها ببين !

تكرار او به چهره ي آيينه ها ببين !

اينك مشام پنجره ، سرمست بوي اوست

بلبل ، اسير روي و غزلخوان كوي اوست

آبي آسمان ، پرِ خورشيد مي شود

داراي « تير» و چهره ي « ناهيد » مي شود

مي آيد از تبار همان مرد جاده ، مرد

با دست هاي سبز مي آيد به شهر « زرد »

****  

ديگر نگاه آينه ، سرشار روشني است

بارو برج قلعه ي « اســــــــلام » ، آهني است .

واله ي بجنوردي

1374 آشخانه